ریحانه النبی

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

گمشده

22 دی 1404 توسط آسمانی

چرا ندیدمت؟

تو که همیشه کنارم بودی…

صبح از خواب که بیدار می شدم اول تو را می دیدم

شب ها موقع خواب تو را در آغوش می گرفتم و آسوده می خوابیدم

وقت سفر با تو خوش بودیم

عجب نعمت بزرگی بودی و ما قدر تو را ندانستیم

کاش می شد برگردی..

دلمان برایت تنگ شده….

♡ امنیت ♡را می گویم

راستش چند شب قبل وقتی از مهمانی برمیگشتیم ناغافل به تور اغتشاش گرها گرفتار شدیم 

اگر چند دقیقه زودتر می رسیدیم معلوم نبود عاقبتمان چه می شود

وقتی ما رسیدیم پراکنده شده بودند …

اما در کوچه پس کوچه ها با ماسک سیاه و ظاهر سیاه و باطن سیاه تر چندنفرشان را دیدیم

این عادلانه نیست آن ها مسلح و ما دستان خالی…..

ای کاش ما هم سلاح داشتیم نشان شان می دادم یک من ماست چقدر کره دارد….

کور خوانده اید این کشور امیرالمومنین است

با دستان خالی دعا بیشتر اثر دارد

دعا می کنم ریشه تان خشک شود

و دیگر نتوانید امنیت ما را خدشه دار کنید…

 نظر دهید »

خاطره نویسی

21 دی 1404 توسط آسمانی

گاهی وقت ها باید التماس کنی ….

مثلا من الان دلم می خواد به ساعت التماس کنم تندتر بچرخ..

همه دوست دارن کندتر بچرخه هاااا اما برای منی که چشم انتظارم دوست دارم تندتتتر بچرخه…..

همیشه از چشم انتظاری بیییبزار بودم

اما انگار چشم انتظاری به سرنوشت من و همه هم زمان های من گره خورده….

انگار تو این دنیا همه منتظرن….

منتظر موعود…..

 

 نظر دهید »

خاطره نویسی

21 دی 1404 توسط آسمانی

امشب عجب شب عجیبی شده اصلا این روزها کلا عجیب شده

آقاسید به عنوان بسیجی رفته گردان !

بنده خدا ناهارش و هول هولکی خورد و لباس و پوتینش و تو پلاستیک گذاشت و رفت

از وقتی که رفته دلم شور میزنه تاحالا این حس و تجربه نکرده بودم

چندبار اربعین رفته این تازگی ها هم تنهایی رفت مکه اما هیچ کدومش دلم اینجوری نمی شد

خدایا خودت مراقبش باش💚

تو خونه که راه میرم خوبی هاش میاد جلوی چشمم

چقدر مهربون بود و من نمی دیدم

چقدر هوام و داشت و من حواسم نبود

خدایا همسرهای شهدا چی کشیدن…..

ما چقدر بهشون مدیون هستیم….

من طاقت یه شب دیر اومدنش رو ندارم

الان چند روزه می خواد بره من نمیذارم ….

خدا باعث و بانی این اغتشاشات و لعنت کنه….

 نظر دهید »

پوتین های کهنه

01 بهمن 1393 توسط آسمانی

مکه برای شما فکه برای من
بالی نمی خوام این پوتین های کهنه ام هم
می توانند مرا به آسمان ببرند…
شهیدسیدمرتضی آوینی

 1 نظر

دنیای شیشه ای

01 بهمن 1393 توسط آسمانی

گریه ها و بی قراری های صفیه زیاد شده بود. مهدی که می رفت تا برگشتنش صفیه مدام بی قراری می کرد. مهدی به صورت سرخ همسرش نگاه کرد.چانه اش را با دست گرفت و آرام بالا آورد. گفت: این دنیا مثل شیشه است.

از دستت بیفتد، می شکند. نباید دلبسته اش شد.به این گریه ها جهت بده. نذار الکی هدر برود. به یاد امام حسین(ع) باش و مصیبت های خواهرش زینب(س)

 نظر دهید »
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

ریحانه النبی

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • مادر

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس